اسیر ودربدر در بندباشم
اسیر ابروی کمند باشم
دوتا چشمان یار جام می می
ننوشیده گهی خمار باشم
لبانش گوهری نایاب باشد
چه بوسم از غمش آزاد باشم
قسم بر سرزمین "کوه بیرون "
برای گیسوان دیوانه باشم
به تن یک پارچه گل آویخته از سر
ز باد بوی گل آرام باشم
شب و روز خواب را از سرپریدههر آنلحظه به فکر یار باشمننوشم قطره آبی جز می ناب
مگر آنگه که خود در خواب باشم
زنم بوسه برآن لبهای غنچه
شود تازه چه نم باران باشم
شعر ناشیانه
توسط
علی جان بیرونی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر