شعر ناشیانه

اسیر ودربدر در بندباشم


اسیر ابروی کمند باشم

دوتا چشمان یار جام می می

ننوشیده گهی خمار باشم

لبانش گوهری نایاب باشد

چه بوسم از غمش آزاد باشم

قسم بر سرزمین "کوه بیرون "

برای گیسوان دیوانه باشم

به تن یک پارچه گل آویخته از سر

ز باد بوی گل آرام باشم

شب و روز خواب را از سرپریده

هر آنلحظه به فکر یار باشم
ننوشم قطره آبی جز می ناب

مگر آنگه که خود در خواب باشم

زنم بوسه برآن لبهای غنچه

شود تازه چه نم باران باشم

هیچ نظری موجود نیست: